محمد بن أحمد الفاسي المكي ( مترجم : محمد مقدس )

11

شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام ( فارسى )

اسماعيل را ، اگر كارى به كار زمزم نداشت [ و حوضچه‌اى براى آن نمىساخت ، يا اگر آب از آن با مشت بر نمىداشت ] ، زمزم براى هميشه چشمه‌اى جوشان باقى مىماند . هاجر از آن آب نوشيد و به فرزندش داد . فرشته به او گفت : بيمى به دل راه مده ، اينجا بيت اللَّه الحرام است كه اين فرزند و پدرش ( اسماعيل وابراهيم عليهما السلام ) آن را خواهند ساخت و خداوند مردمِ اين سرزمين را هلاك نخواهد كرد . بيت اللَّه الحرام ، همچون تپه‌اى ، از زمين بلندتر بود . سيلاب از چپ و راست آن سرازير مىشد ، ( و خسارتى وارد نمىكرد ) تا اين كه گروهى از جرهمىها و يا طايفه‌اى از آنها از نزديكى آن محل گذر كردند . آنها از جادّهء « كُدَى » به آنجا رسيدند و در جادهء پايين‌دست مكه اتراق كردند . در اين حال پرنده‌اى را ديدند كه در حال پرواز بر بالاى نقطه‌اى است . با خود گفتند : تا آن‌جا كه مىدانيم ، چنين پرنده‌اى بر فراز آب پرواز مىكند ! از اين‌رو كسانى را به دنبال آب فرستادند . پس از مدّتى فرستادگان با يكى دو مشك پر از آب بازگشتند و آنان را از وجود آب باخبر ساختند . آنان نيز بىدرنگ به محل آب رفتند و با مادر اسماعيل كه كنار آب بود ، روبرو شدند ، و از وى پرسيدند : اجازه مىدهى در اينجا اقامت كنيم ؟ گفت : آرى ، ولى حقى در اين آب نخواهيد داشت ، و آنها پذيرفتند . ابن‌عباس مىگويد : پيامبر صلّى اللَّه عليه [ وآله ] و سلم مىفرمايد : مادر اسماعيل كه معاشرت را دوست داشت ، از اين پيش‌آمد خشنود شد . آنها در آنجا اقامت كردند و خويشان خود را نيز بدانجا خواندند تا اين كه چندين خانوار از ايشان ، در آنجا مقيم گشتند . كودك خردسال [ اسماعيل ] بزرگ شد و زبان عربى آموخت و شگفتىها از خود نشان داد ! وقتى به سنّ ازدواج رسيد ، زنى از قبيلهء خود را به عقد او درآوردند . مدّتى بعد ، مادر اسماعيل [ هاجر ] وفات يافت . ابراهيم عليه السلام نيز در پى ازدواج اسماعيل به آنجا آمد و سراغ خانوادهء خود را گرفت ، اما اسماعيل را نيافت . از همسر اسماعيل جويا شد . او گفت : اسماعيل رفته است براى ما غذايى تهيه كند . ابراهيم از وضعيت زندگى آنان پرسيد ، همسر اسماعيل پاسخ داد وضع بسيار بدى داريم و در تنگنا هستيم و لب به شكوه و